تبليغاتX
فراموشخانه
 

ما فراموش شدگان روایت گر یادها هستیم

هو النور

سلام

خلوت دل

اول اینکه خیلی سخته بخوای بنویسی ولی هم بدونی و هم ندونی که چی میخوای بنویسی.

دوم اینکه باز یک اتفاق عجیب تر از قبل افتاده که نمی تونم بگم فقط انشا ا... خدا همه ما رو به راه راست هدایت کنه.

سوم اینکه ظاهرا خواننده های بی نام و نشان کم نیستند.بی معرفتها حتما باید مثل ... قسمتون بدم که پیام بگذارید.اصلا از این به بعد حق چاپ و نشر محفوظ است.هرکس یه پیام خالی هم که گذاشت حق داره مطالب فراموشخانه رو نقل قول کنه و الا ایشاا... از گلوش پایین نره و ....تشون بشه.

از اونهایی که به مناسبت سرما خوردگی بنده قند تو دلشون آب شد و پیام تسلیت فرستادن هم سپاسگذارم.حتی خانم ح که چند ساعت بعد از نوشتن پست قبلی زنگ زد و اعلام هم دردی نمودند البته چه فایده هنوز از دماغ یعنی ببخشید بینی بنده ... جاری است.

نكته بعد اينكه مطلبي كه در پست قبلي در مورد اساتيد زن و كفاره گناهان نوشته بودم احتمالا بازتاب بين المللي داشته و  روشنگر بعضي از حقايق در مورد وضعيت حقوق بشر در ايران شده.به هر حال با عرض پوزش از خدمت جامعه نسوان عرض كنم بنده فعلا دليلي براي عدم درج اين مطلب و عذر خواهي بابت نوشتن اون نمي بينم و خانمها هم بهتره با حقايق كنار بيان.(به اين ميگن يك انتحار درست و حسابي)

خبر بعدی اینکه فهمیدم یکی از برادران بسیار سختکوش هم پرید یعنی در حال مقدمات پریدنه.خدا بیامرزتت خان دایی.البته اخيرا زبان ایشون فقط قد قد را میشنوه.

آهان یک پیام مسخره و قدیمی هم امشب پدر من رو در آورده.(امشب آخر پاییز است. مرغهاتون رو شمردین).واقعا چقدر آدم بیکار و بي مزه  گیرمیاد.

اما نکته مهم تر اینکه دوست دارم سبک نوشتن در این وبلاگ رو کاملا عوض کنم پس اگر پست بعدی با تاخیر بود مطمئن باشید دنبال یک اقدام رفرمیستی هستم و قطعا وبلاگ سر جاش خواهد موند.

یک ساست جالب هم پیدا کردم که آدرسش رو در زیر می نویسم برید و ببینید.این سایت دیوان اشعار شعرای مختلف رو البته عمدتا شعرای معاصر رو داره.واقعا قشنگه.اسمش  آوای آزادhttp://www.avayeazad.com/farsi.htm

و آخر اینکه باز هم التماس دعا دارم.

یا علی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 0:9  توسط فراموش شده  | 

هو الخالق

بار ديگر سلام

اميدوارم كه سلام آخر نباشد

اولا اينكه به جاي همه دوستان يك سرماي درست و حسابي خوردم و از صبح مثل برادران اهل منقل تو چرت بودم.حقيقتش ساعتش از دستم در رفته و نمي دونم امروز يا به عبارت بهتر ديروز چند ساعت رو تو هپروت بودم.آخه كسي نيست به اين خواهر تبريزي ما (يواشكي ميگم ‹‹خانوم ح››)بگه اين ديگه چه خواسته اي بود كه از ما داشتي.واسه من پيام فرستاده تو حرم به جاي ما دو تا نفس عميق بكش ما هم ساده و از همه جا بي خبر ورودي صحن انقلاب (اسماعيل طلا) اين كار بسيار مهم رو انجام داديم غافل از اينكه هواي حرم به ما نمي سازه. ... به ريا  بعدش هم رفتم نشستم تو ايوون صحن گوهرشاد . كي؟ ساعت يك ربع به دوازده شب.اما قربون آقا برم ما به سرما خوردن تو حرمت هم راضي هستيم .

اما دوما اينكه چون يك ذره حالت تنوع بهم دست داد قالب رو عوض كردم.اميدوارم هزاران بازديد كننده وبلاگ حالشو ببرن البته اگر نبرن هم مهم .....

و اما بعد اينكه حسين جان كي فكرش رو مي كرد در عرض يكسال اينقدر همه چيز عوض بشه پارسال مشهد با اون شيرين كاريها يادش بخير خدا وكيلي من فقط آشپزيهاش يادم مونده البته اونهم به صورت كاملا بهداشتي!!!

مثلا دستور پخت سالاد الويه :

توجه داشته باشين اين غذا واقعا غذاي مهميه مواد لازم عبارتند از :۱.سه جفت دست مردانه جهت مخلوط نمودن با ناخنهاي بسيار كوتاه!!! ۲. چند عدد قابلمه ۳.بشقاب يكبار مصرف ۴.سلفون براي كلاس كار ۵.يك عدد روح ا... رفيعي جهت كوبيدن سيب زميني ها چون رنده نداريم ۶.يك عدد مقبره فردسي جهت سرو غذا ۷.تعدادي اعضاء كاروان جهت تناول چون خودمون وقتي غذا رو مي بينيم حالمون بد ميشه ۸.از خيارشور سيب زميني هويج تخم مرغ گوجه فرنگي و احيانا سس هم مي توان براي خوشمزه تر شدن غذا استفاده كرد.

همه مواد را به جز بند ۵و۶و۷و۸ را با هم مخلوط مي كنيم و به قول خشي جوجه به صورت (تپ) در هم مي كوبيم البته با استفاده از بند ۱ اميدوارم كه خوشتون بياد.

جدي جدي يادش بخير خيلي حال داد مخصوصا جلسه چند نفره با حضور آلو  .

حالا فقط خاطره هاش مونده.خودمونيم ها كجاي دنيا ميشه اينقدر محبت و صفاي باهم بودن رو تجربه كرد؟

يك عكس خوشگل ديدم شما هم ببينيد بد نيست

درد فراق

اينها كه پرندن اينجورين ببينيد ما آدمها بايد چه شكلي باشيم

به قول مهدي رحمتي يه نكته بي ربط:اين عراقيها هم توي اين انتخابات خوب سنگ تموم گذاشتن ايوالله

نكته بي ربط ديگه اينكه فردا ساعت ۸ بايد سر كلاس باشم.ما تو علوم سياسي به يك چيز افتخار مي كرديم اونهم اين بود كه الحمدلله همه استادامون مرد هستن حالا اومديم مشهد سال آخري گير دو تا استاد زن سرتق افتاديم.به كسي بر نخوره  فكر كنم جزو كفاره گناهام واسم بنويسن.

الهم اغفرلنا ذنوبنا و كفر عنا سيئاتنا

خيلي دعا كنيد

امروز يك ذره با هميشه فرق داشت خودم هم مي دونم دلتنگيه ديگه.

يا علي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 1:9  توسط فراموش شده  | 

به نام خداوند مهربانی و سلام

دیر به دیر مینویسم پس عذر می خوام

اومدم بگم هیچ کس رو فراموش نکردم حتی اونهایی که من رو فراموش می کنن

البته اگر فراموش نمی شدم در این وبلاگ تخته می شد.

چند دقیقه ایست که از حرم اومدم.حرم امام رضا(ع) اونهم شب تولد دل خیلی ها رو میبره .

باور کنید هرکسی که یادم اومد دعا کردم.پس من رو دعا کنید.

مطلب زیر هم در بازتاب زده که قشنگه ببینید

روایت مجید مجیدی از کفشدار امام رضا(ع)

نوشتن جز وقت احساس هم میخواد پس خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 3:44  توسط فراموش شده  | 

هو الحق

 

سیزده روز از آخرین نوشته های من گذشته و امشب با دستی لرزان و بغضی به سنگینی هوای نه چندان دلچسب تهران می نویسم.باور کنید آشفتگی فکرم خیلی بیشتر از اونیه که راحت بنویسم. حادثه امروز تهران واقعا من رو گیج کرده.نه اینکه بخوام بگم  خیلی  اهل دردم ولی تکون دهندست.

یک عده از بهترین جوونهای این ملت و این مملکت خیلی راحت می رن و دیگه نیستن. من حسین عرب احمدی رو میشناختم ولی می خوام بگم تو این جور وقتها شناخت نیاز نیست فقط داشتن یک دل کافیه تا بفهمی وقتی در عرض چند دقیقه 104 نفر از آدمهایی که با امید مشغول زندگی هستن یک دفعه از بین برن چقدر ناراحت کنندست.

بگذریم امشب برای این گفتن این حرفها نیومدم.

امشب فقط می خواستم فراموشخانه رو فراموش نکرده باشم. مثل رفقایی که بعد از چند وقت دیشب تو جشنواره دیدمشون و اونوقت فهمیدم چقدر دلتنگشونم.

محمدرضای عزیزم که حالا از ... زیتون سرخ هم راحت شده امشب گفت : چرا فراموشخانه؟

من جواب دادم برای اینکه شاید فراموش شدم.

ولی ای کاش خودم هم می دونستم چرا؟

شاید فراموشخانه جایی برای فراموش نکردنه.شاید فراموشخانه جایی برای اظهار بودنه.شاید جایی برای گفتن فراموشی ها یا بهتر بگم غفلت هاست.

من به این نتیجه رسیدم که غفلت برای آدمهاست چون هم فکر می کنن و هم انتخاب.غفلت باعث فراموشی میشه و غفلت من رو به جایی می بره که از بودن و وجودم اظهار شرم کنم.جوری که بعضی اوقات فکر می کنم تحمل من برای خدا هم سخت شده.

غفلت ندیدن یک اصل مهم در زندگیه و ای کاش اون اصل هرچیزی باشه جز خدا. به قول معروف امان از لحظه غفلت که شاهدم هستی.

اما برای یک دوست عزیز مینویسم که فکر می کنم اون هم مثل من یه آزمایش الهی فراموشکارش کرده.

عزیز دل اگر اتفاقات زندگی همیشه مطابق میل من و تو باشه که دیگه باید گفت ابتلاء و آزمایش خداوند بی معناست.

نه تنها ادعا نمی کنم که خیلی استوار و محکم هستم بلکه اعتراف می کنم من هم یک جاهایی کم آوردم  ولی باور کن همیشه اون وقتهایی بوده که خودم و مشکلاتم رو دیدم .نگاهم از آسمون به زمین اومده.راحت بگم توکلم کم شده و هر وقت یک ذره به خداقسم یک ذره رحمت الهی رو درک کردم آرامش واقعی رو احساس کردم.

و باز به قول خود خدا الا بذکرالله تطمئن القلوب

اینها رو گفتم که بگم رفیق شفیق همه چیز و همه کس دست من و تو و .... نیست.

این آقایون راننده کامیون قشنگ می گن:

 فقط خدا

دعام کنید که خیلی محتاجم

یا علی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 23:56  توسط فراموش شده  | 

هوالشهید

سبکبارتر از بهار

 

بي‌مرگ سواران شب حادثه هاييد

خورشيد نگاهيد و در آفاق رهاييد

مرداب كجا فرصت پيداشدنش هست

آنگاه كه چون موج از اين بحر برآييد

چون صخره صبوريد شب شيطنت باد

رنجوريتان نيست از اين فكر رهاييد

در سينه‌تان زهره صد موج نهفته است

حالي كه سبكبارتر از ابر شماييد

شب تا برسد ياد شما مي‌رسد از راه

در ياد شمائيم كه آيينه ماييد

آن روز نبوديم كه اين قافله مي‌رفت

با ما كه نبوديم بگوييد كجاييد

مانديم و نرانديم نشستيم و شكستيم

رفتيد و شنيديم شهيدان خداييد           

بسيج لشكر مخلص خداست

يادگار از تو همين سوخته جاني‌ست مرا

شعله از توست اگر گرم زباني‌ست مرا

نه ز خون گريه‌ي آن زخم گريزي است تو را

نه از اين گريه‌ي يكريز اماني‌ست مرا

باورم نيست، نگاه تو و اين خاموشي

باز برگردش چشم تو گماني‌ست مرا

چه زنم لاف رفاقت؟ نه غمم چون غم توست

نه از آن گرمدلي هيچ نشاني‌ست مرا

  سلمان هراتی

 

این چند روز خیلی فکر کردم برای هفته بسیج چی باید بنویسم .شعر بالا رو تو وبلاگ نشریه طراوت دیدم . خدا رحمت کنه سلمان هراتی رو.

یه جمله هست که من خیلی بهش فکر کردم.این جمله معروف رو به نقل قول از حضرت آقا خیلی شنیدیم.ایشون می فرمایند:

«بسیجی یعنی علی(ع) که تمام وجودش وقف اسلام بود...»

فکر کنم برای کسایی مثل خودم که ادعا هم دارند محک خوبی باشه.شما هم کمی فکر کنید.

اما خودمونیم از این بسیجیها مملکت ما تا الان کم نداشته.مثل خود آقا.......

 

مادر بزرگش یکی-دوبار به دوستهاش بدوبی راه گفته بودکه «شماها بچه ام رو می برین جنگ!»

می خندید.می گفتند: «منصور اگه ما برگردیم جنازه ات رو تحویل بدیم مادر بزرگت می کشدمون!»

 باهم برگشتند هر پنج نفرشان.                                   

(روزگاران. کتاب خاطرات)

ما رو از دعاي خيرتون فراموش نكنيد.

يا علي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 14:32  توسط فراموش شده  |